گل مامان و بابا,محمدماهان جانگل مامان و بابا,محمدماهان جان، تا این لحظه 6 سال و 8 ماه و 26 روز سن دارد

·٠•● ღ♥ღ محمدماهان،گل بابا و مامان ღ♥ღ●•٠·˙

سه سالگیت مبارک...

              از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . . تولدت مبارک   تولدت مبارک عزیزم         ...
27 اسفند 1393

سفر دوم به شمال

عید امسال رفتیم شمال، یکم هوا سرد بود و نمیشد بری توی آب عزیز دل مامان، آب بازی رو خیلی دوست داری.تا تو رو رها می کردیم مستقیم به طرف دریا اسب سواری رو هم دوست داشتی البته با بابا   قربون اون دستت که داری اشاره میکنی   نمی یاین ما که رفتیم   قایق سواری هم کردی ولی فقط می خواستی خودت پدال بزنی و کلی ما رو کلافه کردی با اینکه فضولیهات دو برابر شده ولی من عاشقتتتتتتتتتتتتم عزیزم   ...
27 ارديبهشت 1393

جشن تولد 2 سالگی

عزیز دل مامان، چون شما متولد نیمه دوم اسفند هستی و اسفند ماه هم سر همه شلوغه مخصوصا مامان و بابا،امسال هم مثل سال گذشته تولدت رو در ایام تعطیلات نوروز گرفتیم فقط با یه تغییر کوچیک. تولد یک سالگیت رو تهران خونه خودمون جشن گرفتیم ولی امسال خونه عمه و خارج از تهران. یه جشن ساده و خودمونی که خیلی خوش گذشت مخصوصا به شما عزیزم.  کیک تولد یه لحظه آروم و قرار نداشتی و نشد یه عکس خوب داشته باشی     خِِِِِِِِِِِِِِِِیلی دوستت دارم عزیزم   ...
27 ارديبهشت 1393

برای محمد ماهانم

پسر عزیز و دوست داشتنی من محمد ماهان عزیز 27 اسفند دومین سالیه که با تمام وجودم بخاطر وجود تو نازنینم سر به سجده میذارم و خدا رو بخاطر حضور تو همیشه عزیزم هزار بار شکر میکنم.... عزیز من از وقتی که باورت کردم عاشقانه لگد هاتو ..تکونهاتو .. لمس کردم و بیصبرانه ثانیه ها رو به عشق در اغوش کشیدنت شمردم و اون لحظه ای که مشامم با عطر وجودت پر شد برای من نهایت زندگی و عشق بود وبس..... گریه کردی ..گریه کردم... خندیدی...خندیدم...نخوابیدی...نخوابیدم... راه رفتی دستای کوچولوی نازتو با عشق توی دستای خستم گرفتم با تو بودم ...هستم... و خواهم بود تا همیشه.... دردانه ام راه زیادی در پیش داریم ........ تنها و تنها ارزویم به ث...
27 اسفند 1392

روز میلادت

  چشمانت را باز کردی و دنیا غرق نگاه زیبایت شد زیبایی های دنیا از آمدن تو پیدا شد ، روزها گذشت و چهره زیبایت در آسمان دلم آفتابی شد دریای زندگی به داشتن مرواریدی مثل تو می نازد ، همه زیبایی های دنیا با آمدن تو می آید و اینگونه زندگی با تو زیبا میشود ، اینگونه چشمانم با دیدن یکی مثل تو عاشق میشود و امروز روز میلاد دوباره تو است ، در این هوای ابری نیز خورشید در لابه لای ابرها به انتظار دیدن تو  است… و این لحظه قشنگترین ساعت دنیاست ، و این ماه درخشانترین ماه دنیاست که تو را درون تصویر نورانی اش میبیند آمدی به دنیا و دنیا مات و مبهوت به تو مینگرد ، همه جا را سکوت فرا گ...
27 اسفند 1392

عکسهای جا مانده...

      پارک سر کوچه و بازی دالی ماهان       بیچاره بعبعی اینطوری میشه دیگه عزیزمممممم نقاشی های خوشملت گلم   آفرین پسرم ، این وسیله ی سوار شدنه نه اون بعبعی بیچاره شب یلدا خونه عمه جون به همراه وحید و محیا و سمای گل آمادگی ماهان برای خرید از فروشگاه   اولین شب برفی امسال   ماهان در آرایشگاه بعد از اصلاح در حال تماشای باب اسفنجی     عزیز دلم عکسهای زیادی داری اینها گلچینی از این چند وقت غیبت مامانه خیییییییییییییییییییییییییییی...
27 اسفند 1392

سفر مشهد

مهر امسال تصمیم گرفتیم همراه مامانی و خاله جون بریم مشهد. با قطار رفتیم. شما گل پسر هم عاشق قطار شده بود و اصلا توی کوپه نمیموندی.فقط همراه بابا توی راهرو بودی. روز اولی که وارد مشهد شدیم خوب بود.ولی از روز دوم  یه ویروس خیلی بدی گرفتی که [با عرض معذرت]همراه اسهال و استفراغ بود. خیلی بهمون سخت گذشت.بیشتر از همه خودت خیلی اذیت شدی.دوبار دکتر بردیمت. تا میومدی یکم بهتر بشی دوباره شروع میشد. خلاصه روز چهارم برگشتیم.ولی این ویروس حدود یک هفته باهات بود.ایشالا که دیگه از این ویروسها سراغ هیچ بچه ای نره.           اونقدر از راهرو قطار خوشت اومده بود ک...
26 اسفند 1392

کودکم

کودکم آرام آرام قد می کشد و من در سایه امن صداقت ناب کودکانه اش بزرگ می شوم... او می رقصد و من آرام آرام نوای کودکانه اش را زمزمه می کنم... او می خندد و من از شوق ِ حضورش اشک می ریزم...   او آرام در آغوشم آرام می گيرد و من تا صبح از آرامشش آرام می شوم... او پرواز می کند و من شادمانه آنقدر می نگرمش تا چشمانم جز او هیچ نبیند... او بازی می کند... کودکانه... می پرد ...حرف می زند... به زباني كه كسي جز من نميفهمدش.......و طبیعت را حس می کند! خدا را می بوید! و من... کودکانه... در سایه بزرگیش پنهان می شوم تا از گرمای دست نوازش غیب بی بهره نمانم! ...
15 اسفند 1392